" آقای کیوسک "






















از بعضی راننده ها خوشم می آید.آنقدر موقر برخورد می کنند که احساس می کنی با ریاست فلان اداره صحبت می کنی ،ز بس که با صبر و وقار پا روی ترمز می گذارند،برایت تاکسی را نگه می دارند.بقیه پولت را پس می دهند، موقع خداخافظی به جای نگران بودن درباره درب تاکسی بهت لبخند میزنند؛آهنگ های ملایم گوش می کنند، رادیوی هفت صبح شان به راه ست..و مهم تر از همه بوی بد دهانشان اذیتت نمی کند. ساعت حوالی یک و چهل و پنج دقیقه ظهر از دانشگاه میزنم بیرون و اولین تاکسی که ترمز می کند را سوار می شوم.بی حوصله تر از چیزی هستم که همان سلام را هم بلند بگویم.تمثال یک بز زیر لب چیزی شبیه سلام سلام زمزمه می کنم،درب تاکسی را می بندم و می نشینم.حجم سنگین  تمام کارهایی که باید تا آخر روز انجامشان دهم محیطم می کنند و در حالیکه به همه شان فکر و از پنجره به بیرون نگاه می کنم یک هزاری درب و داغان از جیب سمت چپ کت قهوه ایی ام در می آورم.طبق عادت بدون اینکه به راننده نگاه کنم پول را می برم نزدیکتر و اشاره می کنم که بفرما..لبخند میزند..شنیدم که می گفت "قابلی نداره".کمی به خودم می آیم..هنوز به مرحله کامل شرمندگی نرسیدم.دویست تومانی نویی را از لای تقویم روی داشتبورد ماشین در می آورد و خیلی با احترام می گوید"بفرمایید"...از حرکت خودم بدم می آید.از بی تفاوتی هایم موقع بستن درب تاکسی یا موقع پایین دادن شیشه پنجره..اما او آرام است.خیلی آرام.طوری رانندگی می کند.یک طوری برای مسافران بوق میزند که آرامشش تمام وجودت را فرا می گیرد.به خودم که می آیم میبینم چه صندلی های تمیزی..شیشه های ماشین از شفافیت برق میزنند.توی این ماشین همه چیز سر جای خودش بود.از کت و شلوار مشکی اتو خورده و بوی خوب توی ماشین که فاکتور بگیریم نمی شود از لبخندی که مدام روی لب های آقای راننده بود گذشت.نه اینکه حواسش به مسافرها باشد و لبخندش نا امنی به آدم دهد،فقط سر هر پیچ یک طوری با احترام سرش را به نشانه تعارف برای رانندگان دیگر حرکت می داد که آدم کیف می کرد از قانونمندی و خوش اخلاقی اش.مثل بعضی از این راننده  ها نبود که با دعوا سوار و پیاده ات کند.یا با نگاه های سنگینش روی اعصابت پاتیناژ برودو سر پول خرد بحث بی خود راه بیندازد.اصلا همین که فقط سرش به کار خودش بود حالت را خوب و دغدغه هایت را کم می کرد.به مقصد که می رسیم یک طوری از ته دل به مسافرانش می گوید"به سلامت..خوش آمدید.." که به خودم می گویم چه قدر خوب بود همه آدم ها فرهنگ های گم شده را از لای روزمرگی هایشان بیرون می کشیدند و به یکدیگر ع.ش.ق . احترام هدیه می کردند.به خودم فکر می کنم که چه قدر خوب بود به جای اینکه عصبانی بنشینم توی تاکسی و درب را محکم ببندم لبخند میزدم یا دست کم عصبانیتم رسر آن بنده خدا خالی نمی کردم ؛یک موقع هایی یک راننده خیلی معمولی می تواند طوری از مدیری که هر روز مجبوری تحملش کنی فهیم تر رفتار کندکه حسرت مصاحبت با او را داشته باشی به جای اینکه الکی به مدیری که اندازه گوساله هم نمی فهمد احترام خرکی بگذاری.فرقی ندارد رئیس فلان جا باشی یا کارمند ساده درجه چند،اهمیتی ندارد دکتر باشی یا نمکی یکی از خیابان های پایین شهر،انسان که باشی محبتت به جان آدم ها رسوخ می کند؛حتی اگر خودشان را به ندانستن بزنند.اعتراف می کنم به راننده تاکسی که خیلی آرامش داشت و خوب می دانست چه طور می تواند با حفظ آرامشش به سختی های زندگی خودشیفته بی.لاخ نشان بدهد حسودی ام شد.اصلا همین است که نوشتم: از بعضی راننده ها خوشم می آید.آنقدر موقر برخورد می کنند که احساس می کنی با ریاست فلان اداره صحبت می کنی ،ز بس که با صبر و وقار پا روی ترمز می گذارند،برایت تاکسی را نگه می دارند...

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی