" آقای کیوسک "






















امسال ماه رمضان اینجا بسته است..فست فود هایش را با تو شناختم..یادت می آِید؟من آن موقع ها روزه خواری گناه کبیره ام بود!!فکرش هم برایم گنگ بود..یاد داری ؟؟یادت می آید که تو آن روز زدوتر از موعد آمدی دنبالم..مثل همیشه خسته بودم..تو یک جنتلمن که بوی ادکلن چندصد هزارتومنی اش همه فضای ماشین را پر کرده بود و من خسته از کار و آدم ها با لباس هایی کاملا ساده از آرایش و چهره ایی خسته کوله پشتی ام را روی پاهایم لمیده بودم..با اینهمه آنقدر معتمد به نفس بودم که با همان شمایل جلوی اداره به دیدارت شتافتم.یادش به خیر..تمام ذوقم این بود که با تو باشم..کجایش مهم نبود..از این قرتی بازی ها که دست هایم را موقع رانندگی گره کنی در انگشتانت هم بلد نبودی..و مثل یک مرد 45 ساله رانندگی ات را می کردی و حتی یکبار هم نشد که با دست چپ دنده عوض کنی از بس که احمق بودیم :دی..از من پرسیدی نهار خوردی؟وقتی با چشم هایی کاملا باز در چهارمین روز ماه رمضان گفتم نه!!! خیلی عادی جلوی "نانی" پارک کردی و دوتا گوشت با سس فراوان روی کوله ام گذاشتی..رفت به سمت کوه! اولین بارم بود با یک پسر بیرون می رفتم..ترم یک دانشگاه با هم آشنا شدیم..سر کلاس نقشه کشی!آن موقع ها نمیدانستم پدرش مولتی میلیاردر است..خودش را دوست داشتم.یک پسربچه تیزهوشانی که به جرم شیطان پرستی از دبیرستان اخراجش کردند و در یک مدرسه پسرانه دولتی دیپلمش را گرفت..من شیطنتش را دوست داشتم.حتی نمیدانستم سیگار می کشد ، به قول خودش تفریحی! دست فرمانش خوب بود..راجرز واتر اولین لحن موسیقیایی ایی بود که به طور مشترک می شنیدیم.در تمام طول مسیر همه حرفش همین بود: چه خبر؟ خیلی برایم عجیب است..پسرها دایم همین را می پرسند..و من همه حواسم به پیچ ها بود...وقتی به آن بالا رسید..به آن بالای کوه..شروع کرد به خوردن ساندویچ ها!حتی نپرسید روزه ایی؟خیلی راحت ساندویچ هردویمان را خورد..با سس و سیگار اضافی !! من در تمام مدت عکاسی می کردم..شعر می خواندم..عقایدش را می پرسیدم..دنبال اشتراکات می گشتم..و هیچ حواسم نبود که تمام نگاهش سوال بود!! وقتی تمام تخته شاسی ام را با سیاه قلم رنگ داد..تازه آن روز فهمیدم زیر چشم سمت چپم خال دارم...امروز دقیقا چهار سال از آن روز می گذرد و من راس  ساعت سه ظهر وقتی که از جلوی "نانی" تنها رد می شدم به شیشه های آفتابی فست فود نگاه میکردم و خالی که هنوز زیر چشم سمت چپم نفس می کشد.یاد آن روهایی افتادم که روزه خواری برایم گناه کبیره بود.البته امسال ماه رمضان اینجا بسته است..فست فود هایش را با تو شناختم..یادت می آید؟من آن موقع ها روزه خواری گناه کبیره ام بود!!فکرش هم برایم گنگ بود..یاد داری؟؟یادت می آیدکه تو آن روز زدوتر از موعد آمدی دنبالم..مثل همیشه خسته بودم..مثل همین حالا! +فکرشو که میکنم اگه الان به من بگن با نزدیکترین دوستت برو کوه دست و پام میلرزه!!چرا من چهار سال پیش با او رفتم کوه؟؟؟ خدا رو شکر که من عکاسی میکردم او مثل خر ساندویچ میخورد اگرنه الان باید از خاطرات دیگرمان می نوشتم.استغفرلله :) +وقتی تو نمی نویسی به یک جای دنیا بر می خوره.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی